اشعار هشتم شوال

اشعار هشتم شوال سالروز تخریب بقیع – مهدی نظری
 
نا جوانمردان از اینجا صحن را برداشتند
کاش می گفتند گنبد را چرا برداشتند
زائری آمد کنار قبر آقایش نشست
با کتک او را ز قبرمجتبی برداشتند
خاک اینجا برتر از خاک تمام عالم است


 
*******************
 
اشعار هشتم شوال سالروز تخریب بقیع – علی زمانیان
 
دیشب برای دفتر من همّ و غم شدی
بی حرف پیشِ مطلعِ حرفِ قلم شدی
 
باور نکرد نیست سرانجام در زمین
مهمانِ رسمی شب شعر خودم شدی
 
تو از زمان آدم و حوا، وَ قبل از آن
بر روی دست های مشیّت علم شدی
 
بی مرحمت که روز شما شب نمی شود
اصلاً تو  آفریده برای کرم شدی
 
هشتاد سال  و خرده ای انگار می شود
از جمع  اهل بیتِ حرم دار کم شدی
 
با اتفاق هشتم شوّال آن زمان
تنها گریزِ روضهٔ من در حرم شدی
 
ماندم چرا زمین و زمان زیر و رو نشد
آن موقعی که  وارد بازی سم شدی
 
آن بار هفتمی که لبت رنگ سبز شد
آن بار  هفتمی چه قَدَر پر ورم شدی
 
وقتی که شعله چادر مادر گرفته بود
زخمیِ دست هیزم و چوبِ ستم شدی
 
حالا بماند این که  چه شد بین کوچه ها
حالا بماند این که برای چه خم شدی
 
«عارف» نگو  دگر، نکند فکر می کنی!
مثل مؤید و شفق و محتشم شدی
 
 
*********************
 
 اشعار هشتم شوال سالروز تخریب بقیع – جواد حیدری
 
دلم گدای حسن مجتبی ست
که آشنای حسن مجتبی ست
 
گدایی از بارگه این کریم
امر خدای حسن مجتبی ست
 
مقیم بیت فاطمه شد کسی
که خاک پای حسن مجتبی ست
 
گرمی آرامش بیت علی
ناز صدای حسن مجتبی ست
 
سگ به سر سفره ی او رزق داشت
این ز وفای حسن مجتبی ست
 
هرکه شده سینه زن کربلا
حسن دعای حسن مجتبی ست
 
جایزه ی گریه برای حسین
گریه برای حسن مجتبی ست
 
زفاطمیه گفتن و فاطمه
رسم عزای حسن مجتبی ست
 
کوچه ی تنگ ماجرای فدک
کرب و بلای حسن مجتبی ست خاک اینجا را همه بهر شفابرداشتند
 تا که خاک کربلا هم مادری باشد کمی…
ازهمین ها را برای کربلا برداشتند
خواستند آثار جرم شهر مخفی ترشود
ازمیان نقشه اسم کوچه را برداشتند
آنقدر با گریه مردی بر رخ خود لطمه زد
تا که از قبر امام شیعه پا برداشتند
یک مفاتیح الجنان آورده بودیم،ازچه رو
دو نگهبان آمدند ازپیش ما برداشتند!
 
خاک اینجا بوی سیلی مکرر می دهد
بوی گریه های دختر بهرمادر می دهد
 
آخرش این خاک ایوانش طلایی می شود
گنبد و گلدسته های باصفایی می شود
این حرم با چار گنبد می شود بیت الحسن
هرکسی اینجا بیاید مجتبایی می شود
پنجره فولاد اینجا چه قیامت می کند
واقعاَ اینجاعجب دارالشفایی می شود
نقشه این صحن را باید که از زهرا گرفت
نقشه را مادر دهد وه چه بنایی می شود
گنبد صادق ضریح باقر و صحن حسن
پرچم سجاد،دارد دل هوایی می شود!
حتم دارم ساخت و ساز حرم های بقیع
ازهمان لحظه که آقا تو میایی می شود
می رسد روزی که بادستان پرمهر شما
از رواق و صحن اینجا رونمایی می شود
 
آخرش من مطمئنم این گره وا می شود
این حرم زیباترین تصویر دنیا می شود
 
هرچه خواندم در بقیع ازسینه عقده وانشد
هرچه گشتم قبر زهرا مادرم پیدا نشد
راه ما را بسته بودند هرچه من می خواستم…
تا روم درپیش قبر مادر سقا نشد
سربه دیوارش نهادم روضه ها خواندم ولی
هیچ یک از روضه هایم روضه زهرا نشد
“کوچه ای تنگ ودلی سنگ وصدای ضرب دست”
بعد از آن سیلی دگر چشمان زهرا وانشد
ازهمان شب که علی تابوت رابرشانه برد
زائر زهرا شدن جزنیمه شبهانشد
بعد زهرا مرتضی ماند و غم زخم زبان
هیچ کس جز درد پهلو همدم مولا نشد
زینبش می گفت من دیدم میان شعله ها
مادرم افتادپشت در و دیگر پانشد
سالها رفت و غروبی خیمه ها آتش گرفت
هیچ جایی مثل دشت کربلا غوغانشد
هیچ جایی خواهری داغی به این سختی ندید
هیچ جایی بر سر پیراهنی دعو انشد
 
 
*********************